من منتظر نبرد تو با پیکرم بودم
هرچند بی رمق و گناه آلود و زخمی از همان زخم هایی که مانند خودت بود ، است و شاید باشد که حتما هست
و اما چه فایده ، دیگر چه فایده از این همه بی انگاری! بی انگاری های روزانه
آفت جان ، چه خواهی از من که دیگر چیزی برای تو ندارم
بر این خوان نعمت جز کاسه زهری چیزی نمانده
زمانه عفریته شده است که ما از آن هی تناول میکنیم
صبوری میکنیم
جان به لب می رسانیم
و بر انتهای داستانمان نقطه نحیفی می گذاریم
و تمام