هائد بن آدم

نوشته های یک شوریده حال !

به نام واحد وحدت آفرین

شاخصه های تاریخ اجتماعی اندیشه ی حاتمی

علی حاتمی ؛ اسطرلابِ رنگ نوشته ها

حامد سرلکی / پژوهشگر تاریخ و اندیشه

 منبع: روزنامه ایران


بحر را از موج در زنجیر کردن مشکل است

[صائب تبریزی]

 

      پیرمرد دیگر خرقه تهی کرده است از جان ، اما مرداد ماه ، این رستن ِ دوباره ، این گرمای پر از نور و زایش چیز دیگری می گوید. عباسعلی حاتمی یا همان «علی حاتمی» در «خیابان مختاری تهران» همانجایی که «رضا تفنگچی» به مفتش شش انگشتی آدرس می داد به دنیا آمد. سخن از کسی که خود گویی نستعلیق حرف می زد و مینیاتور می کشید جای آنکه تاریخ را به تصویر بکشد سخت است و پرمخاطره. مراد من پیرامون سخن گفتن از مراد ِ اهل قلم ، علی حاتمی -  بازخوانی ِ آن نگاهی است که در زمان حیاتش ، لرزان گام های تند ِ جامعه ی به سوی تجدد می گشت. علی حاتمی داغدار سنتی بود که به فراموشی سپرده میشد و نیز غم خورده ِ پریشانی بود که عقب ماندگی های تاریخی مردم را به نکوهش می نگریست.

o      طعم تاریخ با چاشنی هنر

      علی حاتمی کارگردان آثاری است که به جرات نمونه ی آن دیگر به تلویزیون و سینما نیامد از «هزاردستان» و «مادر»گرفته تا «دلشدگان» و «کمال الملک». برای درک بهتر از جهان بینی حاتمی در آثارش باید به آخرین مصاحبه تصویری وی بازگشت. او وقتی که گله ی اصحاب تحقیق و تاریخ را من باب دست بردن در اصل تاریخ می شنود سر از روی تاسف تکان داده و با همان رنگ و بوی دیالوگ های شیرین اش می گوید که «ما شاهد منورالفکر های سینما نرفته ایم ، ما در ایران محققی که هنرهای دراماتیک را بشناسد کم داریم. سینما دوست تاریخ دان اصولا نداریم و قس علی هذا». او می گفت: «سینمای من نه واقعیت است نه رویا». او عالم خیال را در بخش فهم آنی و  ذهنی ِ اکنون بشر به خوبی ترسیم می کرد. به همین دلیل بود که ابهت شاهی محمد خان قاجار را به صدای نازکش ترجیح داده و صدای نازک او را روتوش می کند. شگفتا از نبوغ مردی که تاریخ را با تصویر عامه پسندتری به مردمان فهماند. اکنون نیز برخی از محققین تاریخ و اندیشه که فاصله ی بسیاری با هنر متعالی دارند انگشت شماتت بر حیثیت بزرگ مردی چون حاتمی کشیده و او را نا آگاه از مسائل تاریخی می پندارند ؛ در صورتی که او یکی از پرده برداران حقیقی از تصویر بسیاری از رجل سیاسی  و وقایع تاریخی ِخاک خورده بوده است.

o      شاخصه های تاریخ اجتماعی در اندیشه ی حاتمی

-        رنگ نوشته: گاهی او را باید سعدی سینما خواند گاهی چون کمال الملک نقاش بی بدیل سینما. اما زیبایی آثار او در این است که تصویر را در قالب تاریخ و نمایش به بهترین شکل به جان مایه ی فهم مخاطب خود می ریخت. به طور مثال در اثر هزاردستان در قسمت های نخستین این اثر و در سکانس پالوده خوردی ِ زیر سایه بان ، در نمایی بسته رضا تفنگچی را در قسمت چپ تصویر و با جامه ای سیاه رنگ و خان مظفر ( که تمثال تصویر مرد خوفناک عصر قجری ، فرمانفرما است) را به جهت دفاع از حق نان مردم با لباسی پاک و سپید رنگ در سمت راست می بینیم. حال با آنکه در قسمت های بعد گره گشایی هایی از دو شخصیت فوق ترسیم می شود. جایگاه رضا تفنگچی ِ  خطاط شده را با لباسی سفید در سمت راست و این بار خان مظفر ِ هزاردست را در سمت چب و با جامه ای سیاه به ما نشان می دهد. او خوب راه و رسم به تصویر کشیدن مفهومات بدون اتلاف کلام و زمان را آموخته بود. به طور مثال برای تقبیح  بی راهه رفتن کمیته مجازات در اثر هزاردستان به جای آنکه واقعه ی تاریخی تیراندازی به کودک ارمنی در میان کوچه (پس از داد و فریاد های کودک) از جهت قتل «متین السلطنه» را عینا به تصویر بکشید. این کودک را در لحظه خوردن آب ، بدون هیچ کلامی و در برابر سقاخانه به تصویر می کشاند. یعنی مظلوم ترین افراد در مظلوم ترین احوال و در مکانی مقدس ، کافیست که علی حاتمی تاریخ را روتوش و اصل کودک کشی برای مقاصد سیاسی این کمیته را با چاشنی رنگ نوشته های خود این بار با مظلومیت دو چندان نشان دهد. یا برای نمونه ی بعدی این رنگ نوشته ها به استفاده ی ابوالفتح صحاف از سیریشم برای چسباندن شب نامه های کمیته مجازات می توان اشاره کرد. سیریشمی که تا دقایقی قبل اسباب بازی کودک نوپای ابوالفتح صحاف بود حال اسباب بازی نمایش کمیته مجازات می شود. بدون شک هیچکس جزء علی حاتمی در سینمای ایران ، آن هم بدون کلام نتوانسته دیوان دیوان سخن بگوید.

-        شخصیت پردازی: شخصیت های علی حاتمی هنوز زنده اند ، کافیست کسی نام آن ها را جایی بگوید به یک باره یاد آن فقره از اتفاقات تاریخی می افتید. آنقدر که گویی این شخصیت های نمایشی از اصل واقعیشان حقیقی ترند. دلیل عمده این بخش تسلط خارق العاده حاتمی از تاریخ و عظمت دریای واژه شناسی آن است. ببینید ابوالفتح صحاف که داعیه هواخواهی از مردم دارد را چگونه می سازد. فردی سرد که بی رحمانه پشت به تبار خود می کند و به سستی پاسخ خواسته های همسرش را می دهد. با فرزند خود به سردی رفتار می کند و در نقطه عطف این شخصیت پردازی ، گلستان سعدی و فضیلت قناعت در بین مردمان ایرانی را نوعی عقب ماندگی و درماندگی می داند. حال آنکه علی حاتمی در سکانسی نشان می دهد که خود ابوالفتح اذعان می کند که مردم بیشتر برای او قرآن ، مفاتیح و گلستان جهت صحافی می آورند. او را به زیبایی تمام مردم خواهی نشان میدهد که مردم را نمی شناسد. زمانی هم که تیراندازی به اسماعیل خان مسئول انبار غله صورت می گیرد ، علی حاتمی او را در نمایی باز در حال راه رفتن به شکل غیرموافق و در سیل انبوه توده ی مردم نشان می دهد. کنایه ی عجیب علی حاتمی به روشنفکرانی که خود را مجزا از توده ی مردم دانسته و خویش را به مثابه عقل کل می پندارند. افرادی که چون قارچ های خودرو پس از تاریخ مشروطیت در کشورمان به وجود آمدند.

-        خواص و عوام: درک علی حاتمی پیرامون عموم مردم به واسطه ارتباط نزدیک او با مردمان کوچه و بازار بود نه خلوت نشینی و کافه نشینی هایی که امروز برخی از قشر پیشروی فرهنگی کشور را درگیر خود کرده است. به گونه ای که وقتی وی سخن از درد می زد ، درد را نیز به میزانی چشیده بود. مردمانی که در قهوه خانه زیر طاقی بازار در حال استنطاق توسط مامور عالیه نظمیه هستند خود مُشتی نمونه ی همین خربار است. کودک ، درویش ، نابنیا ، گدا ، قهوه چی و نعشه همه و همه را درک کرده است. نابینا می شود بینا و از همه بهتر بر مقاصد قتل های کمیته مجازات سخن می گوید. به همین جهت است که علی حاتمی «حال ِ این جماعت چرتی» را خوب می فهمید. خواص نیز برای او عینیت دارند. زیرا اِشراف وی بر متون تاریخی و خدایگانیش بر کلمه و جمله به همراه شخصیت پردازی های بی نقصش باعث آن گردیده که شخصیتی به نام رضا خوشنویس(خطاط) که عصاره دو شخصیت تاریخی «عمادالکتاب» و «کریم دواتگر» است را به بهترین شکل ممکن در هم آمیخته و دوگانگی به نام رضا با بازی «جمشید مشایخی» را خلق کند. رضا را با دو حالت قابل قبول می سازد بی آنکه آن را گرفتار دوگانگی شخصیت کند. تاریخ را بر او دیکته می کند بدون آنکه «رضا نامی را» در تاریخ بیابید. گرچه که پایان کارهای شخصیت های خاص او هر از چندی به جور برخی شبیه آن چیزی که دوست داشت نمی شد ( رجوع شود به قتل خان مظفر و عدم پخش آن) اما می توان فهمید که ایده آل گرایی در فهم رضا خطاط ، سوسیال منشی منقضی پس از مشروطه در قامت ابوالفتح ، ماکیاولیسم قجری در فهم خان ِ مظفر ، پراگماتیسم ِ مفتش شش انگشتی و پوپولیسم ِ قدرت زده را در کردار «شعبون استخونی» چگونه نشان داده است.

-        دغدغه مندی: علی حاتمی در اندیشه ی خود دغدغه ی سه مسئله ی اصلی را دارد. آزادگی ، مردم و سنت و با به رخ کشاندن سنت و جایگاه آن در بین توده ی مردم نشان می دهد که حتی در عصرهای پس از مشروطه و یا حتی در زمان اولین شاه تجدد خواه (ناصرالدین شاه) این عیار با عقاید التقاطی مدرن در هم آمیخته و باعث گمراهی خیل عظیمی از مردم می گردد. این مردم آزادگی را در نهایت گم کرده و رو به زوال خود و جامعه ی منشق از خود کشیده می شوند. به همین جهت او در فیلم  «حاجی واشنگتن»  نشان می دهد که سفیر دولت علیه شاهنشاهی قاجار حتی در واشنگتن نیز گوسفند قربانی می کشد ، در بالکن سفارت خانه سلاخی می کند و نذری می پزد. این درماندگی جامعه ایرانی ِ تازه پای در رکاب تجدد نهاده و درمانده میان سنت و مدرنتیه باعث شده است که دغدغه ی حاتمی در تمامی آثارش هویدا باشد. حتی در اثر به یاد ماندنی «مادر» تمامی اعضای ِ خانواده را درگیر همین مدرنیته ، مهمان ناخوانده نشان می دهد (از آلمانی حرف زدن برادر بزرگتر در زهتابی تا نوار ضبط کردن برادر کوچکتر برای همسر) و راهکار آن ها را بازگشت به خویش حقیقی و سنت اعلای ایرانی در نمادِ هویت مادر معرفی می کند. به همین شکل مرگ ِ مادر در فیلم مادر تابلوی تمام نمای قداست و سماییت شده و مرگ رضا خطاطِ آغشته به مدرنیته نوعی مرگ مبتذل و افیونی نشان داده می شود. حاتمی می خواهد به مردم نشان بدهد که گرچه هیچ دردی در این جهان نسخه کاملی ندارد اما سنت به دلیل فراهم آوردن میراثی جاودانه از تعاملات اجتماعی می تواند مفیدتر جلوه کند. گرچه خاطره باز بودن علی حاتمی و علاقه اش به نقش و سخن بر این تاکید مهر موکدا می کوباند.

     آنچه پس از رفتن علی حاتمی بر قلب تاریخ ِ تمدن ایران بجای ماند ، نیشتر ِ تیز «یادش بخیر» است. یاد از قرار از دست رفته عده ای که بی قراری امروزشان بخاطر نبودن کسی است که خود آینه ی کامل هنرمند ِ سوار بر دوش تاریخ و اندیشه است. بر روی پرده های پر شده از انبوه نابسامانی های فکری امروز سینما ، دیگر آن راست قامت ِ تکیده از داستان جبر هستی نیست. مرداد ماه ها شاید روزی از میان بروند اما گاها ماه ها خود مقروض وجود ایامیند که به آن مباهات می کنند. یکی از آن ایام ، میلاد اندیشمند سینمای ایران ، علی حاتمی است. مردی که جور کتاب نخواندن های ما را با خلق تصاویری بکر از معادلات تاریخی و اجتماعی مردم بیان کرد و امروز نبودش حسرت بزرگی است برای آن خرقه ای که روزی برتن این پیرمرد بود.

 


نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد 1395 ساعت 03:29 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

علی (ع) در فرازی از نهج البلاغه ، ایمان را  مانند بدنی دانسته که " صبر " در آن بدن حکم " سر" را دارد
و سر هم که با ارزشترین و حاکمترین عضو در احوال بشریست
پیچیدگی این مضمون چنان است که گاهی به خود می گویم آیا صبر بر دشواری که خود آدمی برای آینده اش تراشیده هم میتواند فضیلت باشد ؟ یا فی الحال تشخیص منبع تراوش عُسرت (پیش از صبر) آیا میتواند موثر باشد؟ مصیبت انسانی و یا مصیبت غیر انسانی؟
یا شاید هم ذاتا صبر فعل پر فضیلتیست که در بطن آن اهمیتی نیست که مصدر و ریشه بلای حاصله پیش از صبر بر آن چه باشد
؟!؟!

نوشته شده در یکشنبه 1 آذر 1394 ساعت 10:04 ق.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

سال 85 حافظ شناس عزیزی بنام "استاد شعبانی" داشتیم که مرد خوبی بود ، از دانشگاه تهران به خاطر نقدهای تندش اخراج شده و به سمت دانشکده های فنی و مهندسی تبعید شد . تمامی کتاب های ادبیات عمومی آن سالها را پس زده و آن ها را مسخره می دانست ، برای منی که در قیل و قال دانشجویان مهندسی دانشکده هوش و حواسم همیشه پی ناودانی احساس سعدی و شعور شعر عطار میگشت کمی سخت بود تحمل این حقیقت تلخ که تنها سه واحد مهمان این مرد بزرگ باشم
جزوه اش ، کپی گلچین شده ی آثار بزرگان ایران و جهان بود ، هرچیز که ممنوع بود میگفت ، برای دانشجویی که کله اش بوی قرمه سبزی می دهد آیا نعمتی ازین بالاتر هم هست؟
همیشه ساده پوش همیشه در حال مطالعه ، تن لاغر و ته لهجه ای گیلانی ، موهای ریخته ، در ایستگاه اتوبوس ، غروب ها می نشست ، سرد بود و منتظر اتوبوس های آکاردئونی میدان امام حسین (ع) می نشست.
از این آدم های خاص در زندگی من زیاد امدند و رفتند و همیشه داغ این بر دل دارم که چرا همیشه آدمهای نچسب زندگی من برایم همیشگی میمانند و همیشه آنها را می بینم و تحمل میکنم ولی شعبانی ها . . . .
آخرین بار دوستم او را در کتاب فروشی امیرکبیر در خیابان انقلاب دید ، دوستم میگفت یک متر کتاب روی دستش چیده و پشت صندوق در صف ایستاده بود
میگفت نیمی از حقوقش جای کتاب ها دَر میشد
من یک " استاد شعبانی " گم کرده ام . . . . .
ح.س




پ.ن: وقتی چهار کیسه اوراق مدرسه به زباله دان دادیم ، آنقدر خاطرت عزیز بود که چزوه ی پر از یادداشت و نکته های نوشته از سخن استاد را رو سینه فشرده و در مدرسه ی حال گذاشتیم
نوشته شده در سه شنبه 19 آبان 1394 ساعت 04:41 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

علی حاتمی نامه (به بهانه ی سالمرگش)
پیرشدیم و آخر ندیدم "جهان پهلوان"ت را اوس علی خان حاتمی ، مراد من و نانوشته هایم
الان باید حدود 70 ساله بودی ، به عشقت میرفتم در صف سینماهای خاک گرفته یمان ، نازِ ِ بلیط های فیلمت را میکشیدم سوته دل
تو خوش می نگاریدی سعدی ِ ثانی
دلم که برایت تنگ میشود فیلمهایت را میبینم ، سر آخری نگاه به چهره ی جا افتاده ی دخترت می کنم
همین

نوشته شده در یکشنبه 16 آذر 1393 ساعت 05:53 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

نمیدانم شاید عصرهای پاییزی ، شاید رزم فقر و ثروت و یا شاید قوانین اساسی روزمرگی
همه ی این ها وقتی در هیات غضب آلود روزگارم جمع می شوند مرا باعث میشوند که دیگر آن چیزی که سالهاست در قلمم نهفته است را عقیم کنم
خوب یا بد بودنش نسبیست
درد من این است که گاهکی از خود دور میشوم و متاسفانه در راه بازگشت به خود  هم گم می شوم
همین . . .


نوشته شده در چهارشنبه 28 آبان 1393 ساعت 06:25 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

بر سرِ بازار دین خون تو را می خورند
از جهت سود خویش سَر زتنت می بُرند

مفتی و مسلم زتو کیسه پر از زر کند
حاجی رسوای شهر در حَرمت سر کند

داخل هر حجره ای سکه به ضربت زدند
عده ای از مُفسدان نذر به هیات برند

می بَرَن و میزنند ، می کُشن و می کِشند
لای نذورات خویش طعم خدا می چشند

گِل به سر از بهر تو پای برهنه به کوی
از پس ِ اینققققققققدر عشق،ظرف چِپاندن به جوی

شمر و یزید زمان گشته همین رفتگر
سعی میان دو جوب مسلک این دربدر

کُلت به کف نوحه خوان،سرخوش و مست و دوان
نام تو کالای ناب،کَلب ِ در ِ قرص ِ نان

یاد تو لای کتاب درد تو گوییست آب
از پس این طبل و سنج حرف مرا خوب یاب

مسلک این بی دلان کوفه و کوفیست باز
بر در هر مسجدی نقش خدا نیست باز

مردم زیر ِستم ، زیر کَپَل های غول
سجده به زَر میزنند حال ضریح حال پول

بر سر بازار دین خون تو را می خورند
از جهت سود خویش سر زتنت می بُرند

ح.س

نوشته شده در چهارشنبه 28 آبان 1393 ساعت 06:18 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

من کمی پیرمرد هستم ، هوز که هنوز هست شب ها رادیو گوش میدهم ، ام پی تیری پلیر مرا خام خود نمیکند ، من هنوز در صف جستار ِ صفحه های اعصار پیشم ، تازه دلم هم میگیرد تایپ و کیبورد را تحریم میکنم چون عضو غیر رسمی کنگره ی ملی گذشتگانم من هنوز پیرمردم پس می نویسم با دوات و قلمم
من کمی پیرمردم عصرها بعد از کار دلم پر میگیرد برای یک چای زعفرانی ، برای عطر سکنجبین ِ در آب حل شده - مزاجم با افزودنیهای مجاز و غیرمجاز ناآشناست
هنوز هم کمی پیرمرد هستم بوی نای کتابهای قدیمیم را دوست دارم آخر کتاب های الکترونیکی حرمت ندارند!
هنوز هم تکه ِ نان ِ گوشه ی خیایان را که میبینم گمانم این است تکه ی پارچه ی کعبه است
من خیلی ، هنوز پیرمرد هستم
ح.س

نوشته شده در جمعه 28 شهریور 1393 ساعت 09:21 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

خواستیم چشم ببندیم
خواستیم سخن بگوییم
افسوس که روزگارمان ، روزگار ِ جماعت خار در چشم و استخوان در گلوست

ح.س

نوشته شده در پنجشنبه 29 خرداد 1393 ساعت 08:09 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

عهد ها بشکسته
دکان ها بی روزی
کوله ها بی خاطره
شب بی ستاره است
غزل وزن ندارد
انگار ماه و خورشید جابجا شده است
کفر است ایمان و ایمان کفر
حیرانی ، سکون است
کاروان بی ساربان مانده است
مردانگی خشک
تخم ِ زنانگی خورده شد
همه حل می شود
وقتی تو باشی
آری


ح.س

نوشته شده در دوشنبه 19 خرداد 1393 ساعت 01:59 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

تنها که میشوم بیشتر قدر خودم را میدانم ، انگار تنهایی عارضه ی خوش یمن حرمسرای من است
می شود در لابلای یک عالمه فکر خزید و لولید و زندگی کرد
شاید تو را به سامان بکشاند شاید بی سامانت کند همین فکرها را که می گویم
شب هم که باشد می شود مامن سکون و پرورش این خلوت
روزگار هم که دیگر جنس سنگ شده است ، عمل نمیکند تیشه ی ما به قلبش
میگذرد
میگذارد مارا و میگذرد

ح.س

نوشته شده در جمعه 19 اردیبهشت 1393 ساعت 11:23 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

تصویرگری،خلق،خاطره بازی با واژگان ، عشق بازی با داشته ها ، دفترچه ی صبور سال های سرد ِ سکوت ِ سالیانم ، قلمم و کتایهابم ، زندگی با اسطوره هایم از وودی آلن ، جورج اورول،ویکتور هوگو ،هانری کربن و  سعدی ، شمس ، جلال ،حاتمی و  آش همه جاتی از آدمهایی که زیاد به هم ربط ندارند ، اعتقاداتم و باورهایم ، شبهای محکوم به سکوت  و رانندگی در بستر شب های خلوت ، عصر بارانی گز کردن حوالی دانشگاه به یاد جوانی ، ساز و مضراب و خاطرات و موی پریشان ، خفتن در عین خواب زیاد و نخوابیدن در اوج کم خوابی و غرق در رویای خویش
اینها میشنود من ، میشوند تازه جزئی از من
ح.س

نوشته شده در پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 ساعت 07:46 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

عقده های درمانده ی ِ دیروزینِ ِ آدمی گاه به مکر و خدعه خود را آرزو می نامند ، سرک می کشند در روزگارت ، می شکافند حجاب بین خود و معصومیتت را و آری
آری چه رسم واژگونه ایست
خواستن و نرسیدن
دانستن و نفهمیدن
توانستن و افلیج ماندن
دور ِ تسلسل است زندگی میان ما و آرزو نه عذر تقصیر ، عقده های دیروزمان
بگذر از عهد سخت خویش
ح.س

نوشته شده در چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 ساعت 11:00 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

گاهی در نبودن آنهایی هستی که هستند و به چشم نمی آیند ، گاهی غمینی از نبود دوستان و یارانت
از آن دوران کودکی گرفته با پی چامه های گل و گشاد و پاره و پوره ، مشتی عشق در جیب راست ، مشتی خاطره در جیب چپ
چون عمیق تر که میشوی ، چون کهنسال میشوی ، جیبی از تقیدر ، جیبی لبالب از سودای رفته ها و حسرت ها . . . .
دلم دامنه ای سر سبز میخواهد ، صندلی چوبی
روی دامنه
بنشینم و به آسمان بی دود نگاه کنم
خنده کنم
جیبی خاطره شود ، آن جیبم دلخوشی
ح.س

نوشته شده در پنجشنبه 28 فروردین 1393 ساعت 06:20 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

روزگار ناخوشیست ، هرچند پیل تن و پیل کردار باشی ، شاید کوچکترین چیزها و اثرات و سخن ها و  . . . میتواند تو را چون موری به زانو در آورد
.::مردم شکننده تر از آنچیز هستند که نشان میدهند::.کاش میشد این را روی قلبشان می نوشت

افسوس

نوشته شده در جمعه 15 فروردین 1393 ساعت 05:11 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |


این سال ها که میگذرد ، لاجرم مرا به دیدن سه دهه از زندگانیم راهنمایی می کنند ، قول داده بود روزها از خاطرات نگوید از کودکی نگوید از زندان بی روزن نگوید اما زندگی ، حراف ِ روزهای ِ بی کسی توست و همیشه به تو می گوید.
نوسان تن و روح می شکفد در روزگار ِ پسینم ، وجین میکند آمال مرا ، چون باغبانان نازدانه های بهاری را به مسلخ سفره ی سکه سرازیر می کنند
امسال گلی به پیشانی سال گذشته هم نزد ، تنها دوندگی را برای آسایش ، از دست دادن را برای تفهیم ، زنگ خطر را برای تعجیل زد.
امسال بی نبود برخی که باید باشند گذشت ، امسال هم با حضور برخی که حضور ندارند طی شد ، امسال هم به چاه خلوت ما یکسال اضافه شد.
مترسکان صبورترین خلایقند وقتی که مجرم به سکونند ، محکوم به زشتیند و مجبور به صدای گوش دادن کلاغ ها ، راستی مترسک ها میفهمند سال چیست ماه چیست ؟ همیشه در کارند و از خود بی کار ، من و مترسک هم کیش همیم
هائد

نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند 1392 ساعت 11:32 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

این نپذیرفتن باورها و قوانین زندگیت ؛ امروز عارضه ای شده دهشتناک تر از ایدز ، کهن تر از وبا ، واگیردار تر از آنفولانزا
همیشه خویش را چون درختی قدیمی میبینم که در مسیر آبشارهای بی امان و تند و پر از الوارهای شکسته ایستاده است
و تنها
دلخوشم به گنجشکهاییست که هر از چند گاه ، فصل جفت گیریشان که می شود به تن ِ من می پرند
همین

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند 1392 ساعت 10:56 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

و مرگ داشته های آدمی را می رباید ، چونان راهزنان
و زندگی گاهی که رشته اش از دست آدم می گریزد ، آن زندگی زندگی نیست ، سیاه مشق از روی دست مرگ است
پس میتوان در زیستن مرد و در مرگ زندگی کرد
. . . .

نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند 1392 ساعت 04:00 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

در رفت و آمدم از خود بر خویش ، با تاخیر است پروازم
 آخر روزی می پرد دلم "وی آی پی" وار .

. . . .


نوشته شده در شنبه 26 بهمن 1392 ساعت 08:51 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

دارم اُپرای عروسکی شمس و مولانا را گوش میکنم
فارغ از مولانا زدگی منور العقول هایمان
می توان خوب عشق بازی کرد در لابلای هر بیت هر نوا هر صدا هر فهم هر وضع هر صورت هر سکون هر سماع
می شود خودت را پیدا کنی
مولانا زندگی ماست که همیشه در رفت و آمد شمس های روزگارمان تیره و روشن می شود
و جهالت ریشه ی ظلمتیست که عقل بر عقل دور اندیش اعمال می کند

. . .

نوشته شده در پنجشنبه 19 دی 1392 ساعت 05:19 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

ننه جون
این همه ما آدم داریم
همگیمون دنبال کاریم
یا وقت بی حوصلگی
همه گی دنبال یاریم
از چیه که تنها میشیم بی کس میشیم بی یار میشیم
هی میشینیم و پا میشیم
ننه جون ، این همه هق هق پس چیه
بسته به تقدیر کیه؟
تقدیر چیه ، قسمت چیه مهمون ناخونده چیه
کی میگه هی تو دله آدمو باس خالی کنید
واسه غمای آدما ماله و ماس مالی کنید
من دلم گریه میخواد شادی میخواد
واسه ندیدن غما
یه دل ِ تو خالی میخواد
تو میگی دردت چیه
نونت کمه؟ آبت کمه؟ دردت چیه؟
من میگم غصم زیاده ننه جون
آدم بدای قصه هات زیادی زیادن ننه جون
.
.
.
.

قسمتی از یک قطعه (ننه جون) از مجموعه ترانه های " ساده خوان"

حامد سرلکی - هائد

نوشته شده در یکشنبه 15 دی 1392 ساعت 05:21 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

من خودم تا خودم یک وجب غم
شهر ِ من شهر ِ آوار و ماتم
کی شود سایه ات از سرم کم؟
ای تو زیبای معشوق ِ سکه

می رسد آسمان بر زمینم
از شَرِِ زندگی در کمینم
کی شود ماتمت را ببینم
ای میان دلت سنگ،تکه


قسمتی از قطعه ای
حامد سرلکی - هائد

نوشته شده در یکشنبه 15 دی 1392 ساعت 05:20 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

گاه تنهایی آدمی آنقدر وسیع است که نیاز به معرفت تنهایی نیست ؛ بی حوصله اگر ایام را بگذرانی ، هرچند اگر تا مغزِ استخوان در گیر ِ گیرها باشی خودش می شود نمکی به روی زخمت - دردت بی ضماد میماند زندگیت جهاد می شود و کابوست دویی شدن ها
میفهمی چه میگویم همدرد؟!
فهم وقتی من سائلش باشم می شود عین حماقت
و حماقت وقتی در برابر استدلال عقل قرار بگیرد می شود نبرد نابرابری من با من
می شود" آشِ همه جاتی(!) " که آشپزش یک دل ِ پُر است
بگذار بگذرم همدرد


نوشته شده در چهارشنبه 4 دی 1392 ساعت 03:47 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

من شهروند غمستانم ، صاحَبِ ملت ِ غمم
کیشمان غمینه
معبدمان غمکده
عیدمان غمروز
حالمان مغموم
رخمان غمرنگ
یلدایمان هم غمدَوانه


هائد

نوشته شده در شنبه 30 آذر 1392 ساعت 06:55 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

درود بر دوستان و همراهان
دانلود رایگان تقدیم به شما



درخت پیر

با صدای رضا کرمی
ترانه سرا : حامد سرلکی
ملودی : رضا کرمی
پیانو و گیتار : امیر سینکی
رکورد : رضا هجری ، استودیوآماج


متن کامل ترانه ی " درخت پیر"


منم اون درخت پیری
که توی این باغ پر برگ
یروزی روی سرم بود
سایه ی لطیف گلبرگ

با صدای خیس بارون
لونه ی عشقو میساختیم
با وجود هر تفاوت
ما دلو به هم میباختیم

همینه قصه ی تقدیر
چه جوون باشی و چه پیر
توی وقت برگ ریزون
میشی تو از عشق دلگیر

باد ناآروم و سرکش
اومدش روی سرم خرد
همه گلبرگامو دزدید
با خودش هرجورشد برد

موندش اینبار روی شاخم
یدونه گلبرگ تنها
اونم از خشکی شاخم
دلشو سپرد به بادا


حالا من موندم و اینجا
حس سنگین زمستون
یکی شد گلبرگ در باد
یکیمون درخت بی جون

منم اون درخت پیری
که توی این باغ پر برگ
این روزا نزدیک من هست
نفس نفرینی مرگ

حامد سرلکی





320 MP3
Download
128 MP3
Download

نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر 1392 ساعت 12:14 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |

روزهایم در عین شلوغی ، سکون دارد
انگار شده گردکانی که هی به دور خویش می چرخد
میان عقل و عقلِ دور اندیش درمانده ام ، میان باور و یقین درمانده ام ، میان خیر و شر درمانده ام ، میان واحد و کثرت درمانده ام
درمانده ام در تار تار خویش ، وامانده ام از پود پود تو
همین

نوشته شده در یکشنبه 3 آذر 1392 ساعت 09:41 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak