هائد بن آدم
نوشته های یک شوریده حال
اگه امروز بی تو هیچم/اگه فردا با تو هیجم
اگه از نبودن تو/مثل درد از تو میپیچم
واسه تو از تو میخونم
با وجود تو میمونم
اگه باز تو موج موهات/چند دفعه گذشتم از سر
میدونم راضی هستی/واسه این گذشتم آخر
واسه تو از تو میخونم
با وجود تو میمونم
اگه عطرت واسه خوابه/اگه بوست هنو نابه
تو نبوس دیگه چشامو/که چشام بارونی داره
واسه تو از تو میخونم
با وجود تو میمونم
.....
اگه از نبودن تو/مثل درد از تو میپیچم
واسه تو از تو میخونم
با وجود تو میمونم
اگه باز تو موج موهات/چند دفعه گذشتم از سر
میدونم راضی هستی/واسه این گذشتم آخر
واسه تو از تو میخونم
با وجود تو میمونم
اگه عطرت واسه خوابه/اگه بوست هنو نابه
تو نبوس دیگه چشامو/که چشام بارونی داره
واسه تو از تو میخونم
با وجود تو میمونم
.....
نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند 1390 ساعت
07:20 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |
هرکس که رفت تکه ای از مرا با خود برد
بی چگونگی امروزم بی چرایی هایی دارد که هیچ حرفی را تاوان جواب دادن به آن نیست
روزگار میگذرد
سرد
یا تلخ
گرم
یا شیرین
اما آنچه میماند تکه هایی در وجودم هست که همیشه جای خالیشان حس می شود
همین
بی چگونگی امروزم بی چرایی هایی دارد که هیچ حرفی را تاوان جواب دادن به آن نیست
روزگار میگذرد
سرد
یا تلخ
گرم
یا شیرین
اما آنچه میماند تکه هایی در وجودم هست که همیشه جای خالیشان حس می شود
همین
نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند 1390 ساعت
07:14 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |
بر خود وظیفه ای دیدم نامی از شخصی در وبلاگم بیاورم که قلمش را با روزگار جوانی به صفجه کاغذ کشید و امروز بر قله هنز سینمای جهان ایستاد .
اصغر فرهادی همو که مردم کشورش را مهربان و صلح طلب خطاب کرد ، اثری ساخت که از جنس خود مردم باشد ؛ با نادر در حمام گریه کنند ، با راضیه از تهمت ها بگریزند ، با سیمین برای نسل بعد از خود اهمیت قائل باشند و با و هزار بای دیگر
شاید صحنه خود زنی یک مرد از همه جا مانده به مزاج خیلی ها که اینجا را گلستان می پندارند خوش نیاید ، اما دیگر مردم با عربده قیصر هورا نمی کشند ، اینجا من در جایی زندگی میکنم که اوج شکست یک مرد ، اوج شور و حال مردمان است
به کجا میرویم ، فرهادی خوب نشان داد(!)
از کج بینی ها گفت ، کج بینی هایی که امروز شرعی جلوه میکنند ، از دروغ های تلخی که آرمان یک خانواده را از بن تخریب می کند
از چه بگوید ، از گل و بلبل ، نشانش بده تا او دایره زنگی دیگری بنویسد
به اصغر فرهادی عزیز و تمام دوستانش در اثر جدایی نادر از سیمین تبریک میگویم که مارا نشان خودمان داد ، تبریک می گویم که هنر ایران زمین را نشان دیگران داد
. . . .
اصغر فرهادی همو که مردم کشورش را مهربان و صلح طلب خطاب کرد ، اثری ساخت که از جنس خود مردم باشد ؛ با نادر در حمام گریه کنند ، با راضیه از تهمت ها بگریزند ، با سیمین برای نسل بعد از خود اهمیت قائل باشند و با و هزار بای دیگر
شاید صحنه خود زنی یک مرد از همه جا مانده به مزاج خیلی ها که اینجا را گلستان می پندارند خوش نیاید ، اما دیگر مردم با عربده قیصر هورا نمی کشند ، اینجا من در جایی زندگی میکنم که اوج شکست یک مرد ، اوج شور و حال مردمان است
به کجا میرویم ، فرهادی خوب نشان داد(!)
از کج بینی ها گفت ، کج بینی هایی که امروز شرعی جلوه میکنند ، از دروغ های تلخی که آرمان یک خانواده را از بن تخریب می کند
از چه بگوید ، از گل و بلبل ، نشانش بده تا او دایره زنگی دیگری بنویسد
به اصغر فرهادی عزیز و تمام دوستانش در اثر جدایی نادر از سیمین تبریک میگویم که مارا نشان خودمان داد ، تبریک می گویم که هنر ایران زمین را نشان دیگران داد
. . . .
نوشته شده در چهارشنبه 28 دی 1390 ساعت
09:39 ق.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |
گریه میکنی؟
بیا این دستمال
کمی برایم خاطره خیس کن
. . . .
بیا این دستمال
کمی برایم خاطره خیس کن
. . . .
نوشته شده در سه شنبه 29 آذر 1390 ساعت
10:10 ق.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |
تقدیم به دخترانی که در مکتب آمار ، نیست می شوند و پسرانی از مکتب جبر به دنیا می آورند
دغدغه ای بود از بهر ایشان
تلخ است ، عذر تقصیر
دخترک آمار داد و پسر جبر و حسابان طلبید از بهرش
همه اش
همه اش
پر بودش
از طنین شکرین عطر از کمپانی خوب فرانس
سانس ها رج می زد زیر این طاق بلند ، یا گره میزدن این بار ماتحت عزیز به دو چار پایه ی سرد
داخل قهوه سرایی که منواش پول او ، خون پدر
صاحبش نابود باد
بلکل
بگذریم
دخترک آمار داد و پسر در نوسانش چه تبی او میزد
چون که تب شب می شد ، درس های آمار یک به یک پشت هم چقدر جانانه حل میشد
و دخترک آمار داد
پسری باز نبود که سر مکتب او بنشیند
دخترک وا داده درس خیاطی و توبه به بسرش می خواند
می داند
پسرک ، آمار ، این درس مهم را چقدر آسان او
حل کرده
دو سه صد واحد از این رشته ی بی نقص چرا پاس کرده
دخترک ماندو غم عریانی
دخترک ماندو غم خودخواهی ، تن خواهی
پسرک رفت و همه جا کارش بود
تدریس دروس جبر نه آمارش
دخترک در بالین با ورق پاره ی درس آمار
چقدر اف می گفت
چقدر آف میزد
دخترک ماند و شبی بی پایان
رختخوابی که همیشه میز تدریس دروسش به پسرها میشد
دخترک دق می کرد
دخترک دق کرد
. . . . .
دغدغه ای بود از بهر ایشان
تلخ است ، عذر تقصیر
دخترک آمار داد و پسر جبر و حسابان طلبید از بهرش
همه اش
همه اش
پر بودش
از طنین شکرین عطر از کمپانی خوب فرانس
سانس ها رج می زد زیر این طاق بلند ، یا گره میزدن این بار ماتحت عزیز به دو چار پایه ی سرد
داخل قهوه سرایی که منواش پول او ، خون پدر
صاحبش نابود باد
بلکل
بگذریم
دخترک آمار داد و پسر در نوسانش چه تبی او میزد
چون که تب شب می شد ، درس های آمار یک به یک پشت هم چقدر جانانه حل میشد
و دخترک آمار داد
پسری باز نبود که سر مکتب او بنشیند
دخترک وا داده درس خیاطی و توبه به بسرش می خواند
می داند
پسرک ، آمار ، این درس مهم را چقدر آسان او
حل کرده
دو سه صد واحد از این رشته ی بی نقص چرا پاس کرده
دخترک ماندو غم عریانی
دخترک ماندو غم خودخواهی ، تن خواهی
پسرک رفت و همه جا کارش بود
تدریس دروس جبر نه آمارش
دخترک در بالین با ورق پاره ی درس آمار
چقدر اف می گفت
چقدر آف میزد
دخترک ماند و شبی بی پایان
رختخوابی که همیشه میز تدریس دروسش به پسرها میشد
دخترک دق می کرد
دخترک دق کرد
. . . . .
نوشته شده در یکشنبه 20 آذر 1390 ساعت
01:27 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |
آی آدم ها یک بادام چشم قالتاق زیبا به دمی و آهی کُشت و هزار بار دوده ام به آبش ریخت(!)
آی آدم ها درخت سبز نیست همه مالیخولیای چشمانیست که به دنبال طراوت می گردد.
آی آدم ها تن پوشی جسته ام بهر عریانی خویش ، از من عریانی خواسته چه کنم با فلسفه ی تن پوش بودنش
آی آدم ها یک صدا یک حال یک اخبار کفایت است ، سهم من از دریای رحمت چیست؟
لوبتکان قد راست سیه چشم عقوبتند والله، الله الله دوری کنی به سعادت رسی ، ما مادامی که منیم در سعادتیم چون ماییم بفراسیم چه حکمت است که همه فرسایششان را دوست دارند همه ما می شوند
از خویش حذر باید
آی آدم ها درخت سبز نیست همه مالیخولیای چشمانیست که به دنبال طراوت می گردد.
آی آدم ها تن پوشی جسته ام بهر عریانی خویش ، از من عریانی خواسته چه کنم با فلسفه ی تن پوش بودنش
آی آدم ها یک صدا یک حال یک اخبار کفایت است ، سهم من از دریای رحمت چیست؟
لوبتکان قد راست سیه چشم عقوبتند والله، الله الله دوری کنی به سعادت رسی ، ما مادامی که منیم در سعادتیم چون ماییم بفراسیم چه حکمت است که همه فرسایششان را دوست دارند همه ما می شوند
از خویش حذر باید
نوشته شده در یکشنبه 20 آذر 1390 ساعت
01:24 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |
لختاویز
منو عفریت و موسیقی ، منو کبریت و یک سیگار
تویی خفته تر از خفته ، منم مشفول یک بیکار
منم پیکان،منم بُرا ، منم لولی منم طغیان
تویی ش هوت تویی شهرت منم درب درت دربان
توی نوش و لبت نوشین تویی خمر و دلم دریا
کجا داند کسی من را بگو فهمیده کس من را
تو مویت موج موج افکن،شکر ریز و شکر دامن
تویی ململ تویی مامن بگو از من،بیا من
تن لختی به لختاویز لختستان من برکش
ز این حالت رها شو ، تا خانه ام پرکش
به داغ آلودی آن می ، دهانت باشد آن جامت
به هر برجستگی و گودی زیبای اندامت
قسم ، دست از تو در لحظه بگو آنی
نگیرد دستها دستم توخود دانی تو خود دانی
مرا از نوع سیرابی بکن از بوسه ات حالا
اگر بودی که جایت روی سر بود جان من جانا
تو خوش رفتی دیار دیگری از ما حذر کردی
تو رو شاید دوباره آمدی برما سفر کردی
تقدیم به گنجینه خاطرات
منو عفریت و موسیقی ، منو کبریت و یک سیگار
تویی خفته تر از خفته ، منم مشفول یک بیکار
منم پیکان،منم بُرا ، منم لولی منم طغیان
تویی ش هوت تویی شهرت منم درب درت دربان
توی نوش و لبت نوشین تویی خمر و دلم دریا
کجا داند کسی من را بگو فهمیده کس من را
تو مویت موج موج افکن،شکر ریز و شکر دامن
تویی ململ تویی مامن بگو از من،بیا من
تن لختی به لختاویز لختستان من برکش
ز این حالت رها شو ، تا خانه ام پرکش
به داغ آلودی آن می ، دهانت باشد آن جامت
به هر برجستگی و گودی زیبای اندامت
قسم ، دست از تو در لحظه بگو آنی
نگیرد دستها دستم توخود دانی تو خود دانی
مرا از نوع سیرابی بکن از بوسه ات حالا
اگر بودی که جایت روی سر بود جان من جانا
تو خوش رفتی دیار دیگری از ما حذر کردی
تو رو شاید دوباره آمدی برما سفر کردی
تقدیم به گنجینه خاطرات
نوشته شده در سه شنبه 1 آذر 1390 ساعت
11:11 ق.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |
تو تقویم بهار من، همه روزاش
پاییزن
درختاهم بیاد تو ، واسه من برگ میریزن
تو تقویمم پر از خطه، برای یاد ایامت
میترسم روزها طی شه،نباشه روز میلادت
همش میترسم از اینکه ، شب میلاد تو باشه
یکی اسمش نباشه من ، یه اسم تازه پیدا شه
چه خوبه باد میپیچه ، توی این خونه از پاییز
دلم تنگ میشه از حست، چشام از خواستنت لبریز
تو حسه بوسه ی بادی، که این روزها روی برگاست
نه پاییز و بهارا که ، تمام ما همین حالاست
یاد باد
درختاهم بیاد تو ، واسه من برگ میریزن
تو تقویمم پر از خطه، برای یاد ایامت
میترسم روزها طی شه،نباشه روز میلادت
همش میترسم از اینکه ، شب میلاد تو باشه
یکی اسمش نباشه من ، یه اسم تازه پیدا شه
چه خوبه باد میپیچه ، توی این خونه از پاییز
دلم تنگ میشه از حست، چشام از خواستنت لبریز
تو حسه بوسه ی بادی، که این روزها روی برگاست
نه پاییز و بهارا که ، تمام ما همین حالاست
یاد باد
نوشته شده در یکشنبه 29 آبان 1390 ساعت
03:50 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |
دژخیمان قلبت در روز مبارزه با من ، در صحن بوسه ها مرا دشنام میدهند و مرگ بر او می گویند
. . . .
. . . .
نوشته شده در شنبه 14 آبان 1390 ساعت
11:20 ق.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |
چون رقص دود سیگار ، لامکانی
. . . .
. . . .
نوشته شده در دوشنبه 9 آبان 1390 ساعت
03:10 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |
من منتظر نبرد تو با پیکرم بودم
هرچند بی رمق و گناه آلود و زخمی از همان زخم هایی که مانند خودت بود ، است و شاید باشد که حتما هست
و اما چه فایده ، دیگر چه فایده از این همه بی انگاری! بی انگاری های روزانه
آفت جان ، چه خواهی از من که دیگر چیزی برای تو ندارم
بر این خوان نعمت جز کاسه زهری چیزی نمانده
زمانه عفریته شده است که ما از آن هی تناول میکنیم
صبوری میکنیم
جان به لب می رسانیم
و بر انتهای داستانمان نقطه نحیفی می گذاریم
و تمام
نوشته شده در جمعه 6 آبان 1390 ساعت
09:14 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |
تو بارون چشات دیدم که ابرا خوب می بارن
رو پوست نازک و صافت چه بوسه ها که میزارن
تو انگار مست بارونی ، منم که مست چشماتم
تو میخوای دورشی و من هنوزم باز باهاتم
بدون تو دیگه بارون نه مثل قبل میمونه
همش تکرار این قصست که اشکام اینو میخونه
هوا باز تو نگاه تو همش از رعد میلرزه
اینا اشکای من نیستش همش از چشم تو قرضه
برو شاید گزارش شد کماکان تا همین لحظه
هوا صاف و چه سوزانه اگر چه این دروغ ، محضه
. . . . . .
رو پوست نازک و صافت چه بوسه ها که میزارن
تو انگار مست بارونی ، منم که مست چشماتم
تو میخوای دورشی و من هنوزم باز باهاتم
بدون تو دیگه بارون نه مثل قبل میمونه
همش تکرار این قصست که اشکام اینو میخونه
هوا باز تو نگاه تو همش از رعد میلرزه
اینا اشکای من نیستش همش از چشم تو قرضه
برو شاید گزارش شد کماکان تا همین لحظه
هوا صاف و چه سوزانه اگر چه این دروغ ، محضه
. . . . . .
نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر 1390 ساعت
09:33 ق.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |
نویسنده ی کم بضاعتی در کوچه پس کوچه های طهران زندگی می کرد ، شبی از ایام روزگارش ، از کوچه ای که منتهی به خانه اش می شد گذشت
خسته بود
تازه از نشریه بر می گشت ، پس از دستور های اقای مدیر در خصوص ریزش نیروی کار ، مانده بود چه حرکتی در ستون اجتماعی نشریه انجام دهد ، چه مطلب نابی بنویسد تا بتواند این حقوق بخور و نمیر را حفظ کند . در این فکر از کوچه می رفت و می رفت جیرجیرک ها هم خط ممتدی بودند بر افکار و مشغله های نویسنده ، ناگهان از پنجره نیمه ماتی تصویر مرد چوب خشکی را می دید که با حالتی نزار نشسته و لیوان که نه (!) استکان کوچکی را در دست دارد ، به سقف اشاره می کند و می خورد!
نویسنده کنجکاو شد ، اندکی تامل کرد ، صدایی از سینه پر خِس و زنگ داری بالا می آمد که با سودا قرین بود و تلخ بود - مانند همان تلخی(1) که بعد ها فهمید در دستان آن مرد بود.
نویسنده قلم را چاق کرد ، برآن شد تا شرح حال او را بنویسد ولی انگار مرغ سعادت نویسنده خود منقار باز کرده و می سرآید:
آره لوتی غَرَض یه ضیافتی بود ، البت که تلخی زهرماری خوری ما به جبورت شوما نیومده ما که خاکیم و شوماهم پاک ؛ شما الطفات نکنی هم ما آویز آویزتیم ، یوختای بچه بودیم مَچِد میرفتیم می گفتن میگیری میزنی میبندی آی ال و بل - ما که تو کل هفت آسمونت یی ستاره هم نداریم که از صدقه سری اوس کریم که چشمکی بزنه ، شدیم گوشی خور سوت بلبلی سرکاری دنیات!زرتی غم سورمون کردی باکی نیست ، آتیش زدی تو جونمون باکی نیس ، اوس کریم دِ مصبتو مارو چه به غم زمونه ، سینه ما قناریه جَخت با قطره چکون قیفش ریق میشه ، حالا اومدیو از سینه قناری ما کرگددن میخوای ، زکی! ما که عیشمون فراخه زدی و باز بشکونیش باز باکی نیست ، جمال هرچی با جماله که خوبش خودتی رفیق ، لوتی خور کاسه گدایی مرداتم ، تنمو بزن به تنشون ببین چجور تن طلاییت میشم اوس کریم ، اینکه تو دستمه به عصمتت اگه نخوای سرریزش میکنم تو خلااا ، مارو دیگه چه باک از این زمونه ، البت مستی با تو حالی داره تلخکی باشه و نباشه ، ماکه تلخ روزگارتیم ، بُکن مزاج این گور بگوریتو به قند مکرر گلاب کاشون . . . . . .
نویسنده ستون را کامل کرد و سردبیر شد
پ.ن:
(1): تلخی - تلخکی - آب شنگولی : ماده ای مست کننده که از میعان و تقطیر کشمش بدست می آید - در ادبیات پیش از انقلاب به آن عرق قزوینی یا عرق سگی و یا عرق 55 می گفتند
خسته بود
تازه از نشریه بر می گشت ، پس از دستور های اقای مدیر در خصوص ریزش نیروی کار ، مانده بود چه حرکتی در ستون اجتماعی نشریه انجام دهد ، چه مطلب نابی بنویسد تا بتواند این حقوق بخور و نمیر را حفظ کند . در این فکر از کوچه می رفت و می رفت جیرجیرک ها هم خط ممتدی بودند بر افکار و مشغله های نویسنده ، ناگهان از پنجره نیمه ماتی تصویر مرد چوب خشکی را می دید که با حالتی نزار نشسته و لیوان که نه (!) استکان کوچکی را در دست دارد ، به سقف اشاره می کند و می خورد!
نویسنده کنجکاو شد ، اندکی تامل کرد ، صدایی از سینه پر خِس و زنگ داری بالا می آمد که با سودا قرین بود و تلخ بود - مانند همان تلخی(1) که بعد ها فهمید در دستان آن مرد بود.
نویسنده قلم را چاق کرد ، برآن شد تا شرح حال او را بنویسد ولی انگار مرغ سعادت نویسنده خود منقار باز کرده و می سرآید:
آره لوتی غَرَض یه ضیافتی بود ، البت که تلخی زهرماری خوری ما به جبورت شوما نیومده ما که خاکیم و شوماهم پاک ؛ شما الطفات نکنی هم ما آویز آویزتیم ، یوختای بچه بودیم مَچِد میرفتیم می گفتن میگیری میزنی میبندی آی ال و بل - ما که تو کل هفت آسمونت یی ستاره هم نداریم که از صدقه سری اوس کریم که چشمکی بزنه ، شدیم گوشی خور سوت بلبلی سرکاری دنیات!زرتی غم سورمون کردی باکی نیست ، آتیش زدی تو جونمون باکی نیس ، اوس کریم دِ مصبتو مارو چه به غم زمونه ، سینه ما قناریه جَخت با قطره چکون قیفش ریق میشه ، حالا اومدیو از سینه قناری ما کرگددن میخوای ، زکی! ما که عیشمون فراخه زدی و باز بشکونیش باز باکی نیست ، جمال هرچی با جماله که خوبش خودتی رفیق ، لوتی خور کاسه گدایی مرداتم ، تنمو بزن به تنشون ببین چجور تن طلاییت میشم اوس کریم ، اینکه تو دستمه به عصمتت اگه نخوای سرریزش میکنم تو خلااا ، مارو دیگه چه باک از این زمونه ، البت مستی با تو حالی داره تلخکی باشه و نباشه ، ماکه تلخ روزگارتیم ، بُکن مزاج این گور بگوریتو به قند مکرر گلاب کاشون . . . . . .
نویسنده ستون را کامل کرد و سردبیر شد
پ.ن:
(1): تلخی - تلخکی - آب شنگولی : ماده ای مست کننده که از میعان و تقطیر کشمش بدست می آید - در ادبیات پیش از انقلاب به آن عرق قزوینی یا عرق سگی و یا عرق 55 می گفتند
نوشته شده در یکشنبه 24 مهر 1390 ساعت
09:13 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |
تو مثل باد میمونی ، تو مثل دود سیگاری
بتو پوک می زنم دائم تو آتیش روی لب داری
چه نشئه داری خوب ِ من روانگردان دو بسته زر
تو رو من می کشم از سر اُوردوز می کنم آخر
خرابت می کنم از نو دلم لک می زنه بی تو
دماقم پر شده از تو نخی تک می زنه بی تو
منم باز تو هوای تو همش از سرفه می نالم
نخ آخر نخ مرگه ، متی از درد می زارم
با انگشتام روی عشقت همش هی باز می کوبم
نخی پس می دی و من باز چه نشئه می کنم خوبم
تو انگار خوابی و هرشب من از دود تو بیدارم
که انقد پر شدم از تو که نشئه میشه سیگارم
نشئگی
پ.ن: الهام گرفته از قطعه ی دوست عزیزم کربلایی (بالشی از سنگ)
بتو پوک می زنم دائم تو آتیش روی لب داری
چه نشئه داری خوب ِ من روانگردان دو بسته زر
تو رو من می کشم از سر اُوردوز می کنم آخر
خرابت می کنم از نو دلم لک می زنه بی تو
دماقم پر شده از تو نخی تک می زنه بی تو
منم باز تو هوای تو همش از سرفه می نالم
نخ آخر نخ مرگه ، متی از درد می زارم
با انگشتام روی عشقت همش هی باز می کوبم
نخی پس می دی و من باز چه نشئه می کنم خوبم
تو انگار خوابی و هرشب من از دود تو بیدارم
که انقد پر شدم از تو که نشئه میشه سیگارم
نشئگی
پ.ن: الهام گرفته از قطعه ی دوست عزیزم کربلایی (بالشی از سنگ)
نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور 1390 ساعت
11:49 ق.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |
در طرحی نو از نو بودن ، به کهنه دلقی دل بسته ام شاید در گیر و دار این همه واژه ی پیر ، یک گام از هر نو و کهنه ای پا فراتر نهم
. . . . .
. . . . .
نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور 1390 ساعت
06:23 ب.ظ توسط هائد بن آدم نظرات |
| Design By : Pichak |

